• برابر با : Monday - 25 September - 2023
2
مادران شهدا ؛

روایت گری مادر شهیدان محمد رضا و محمود رضا حقیقی

  • کد خبر : 4301
  • 25 شهریور 1401 - 15:25
روایت گری مادر شهیدان محمد رضا و محمود رضا حقیقی
مادران عزیز بر خود ببالید که نه تنها صدام بلکه دنیا از شجاعت فرزندان شما انگشت به دهان ماند.

به گزارش پایگاه خبری آوای باغملک: مادر شهیدان محمد رضا و محمود رضا حقیقی در همایش رهروان زینبی(ع) که از میهمانان ویژه این مراسم بودند به روایت فرزندان شهید خود پرداخت.

حسرت میخورم که چرا دیگر پسری نداشتم که تقدیم انقلاب کنم
خداوند در آذر ماه سال ۱۳۴۴ محمد رضا را به ما داد و در اوایل اسفند ماه سال ۱۳۴۶ عزیزی به نام محمود رضا را ، که فاصله سنی آنها تقریبا یکسال و ۸ یا ۹ماهی بود.
محمد رضا ۱۲ سال و ۶ ماهش بود که حضرت امام(ره) وارد ایران شدند و یک روز آمد و گفت مادر میخواهم برای تعلیم اسلحه بروم ، گفتم مادر جان اگر رفتی آنجا و جنگ شد میدانی باید چیکار کنی؟ گفت چرا جنگ شود؟ گفتم برای این که آمریکا منافعش از دست رفته و محمد رضا یک جوابی داد که تا ابد مهر خاموشی بر لبان من زد و گفت مادر انسان یک بار میمیرد و چه بهتر که در راه اسلام بمیرد و آن زمان متوجه شدم که این نوجوان در کجا سیر میکند و من در کجا هستم.
محمد رضا و آموزش اسلحه داری
محمد رضا برای تعلیم اسلحه رفت و جنگ شروع شد که ۱۳ سال و دو سه ماهش بود و تا ۲۳ سالگی که شهید شد در جبهه ماند و در غرب و جنوب بود ، اما محمود رضا تقریبا دو سال در جبهه ها بود چون در اهواز نبود و برای تحصیل آن را به شهر دیگری فرستاده ایم ، ولی در عملیات والفجر ۸ هر دو برادر شرکت کردند که در آن عملیات محمد رضا به شهادت رسید چون غواص بود ولی محمود رضا مجروح شد و بعد از ۱۱ ماه در عملیات کربلای ۴ شرکت کرد و در جزیره سهیل مفقود شد و ۱۴ سال زمان مفقودیش به طول انجامید و بعد از آن تکه استخوان هایی را برای ما به ارمغان آوردند که خداوند را شاکرم.
هنگامی که به ما اطلاع دادند محمود رضا را آوردند و ایشان هدیه آقا امام رضا(ع) به ما بود ، یک شب خواب دیدم که همراه پدر شهید در مرقد امام رضا(ع) ایستاده ایم و عده ای از خدام آقا اطراف ما ایستاده اند و یک مرتبه دیدم که یک مدال بسیار بزرگی را به گردن من انداختند ، اما کسی را ندیدم و من آن را پنهان کردم و گفتم چون قیمتی است کسی نبیند و مجدد یک ندایی شنیدم که گفت نه این مدال باید به گردن شما باشد و همان زمان بود که ۶۰۰ شهید را بر روی تریلر حمل میکردند به مرقد امام و بعد به پابوس امام رضا(ع) بردند و تقریبا ۳ روز بعد به ما اطلاع دادند که محمود رضا را آوردند و تفحص کردند.
معراج رفتن
وقتی به معراج رفتیم شهدا را در سه قسمت گذاشتند که سمت راست و چپ و پیش رو بودند و مثل اینکه یک آهن ربایی مرا به سمت راست ببرد ، پیش جعبه شش یا هفتم ایستادم ، پدر شهید گفت که چرا ایستاده ای و وقتی پرچم را دیدیم نوشته بود که شهید محمود رضا حقیقی از اهواز ، بله شهید من اجازه نداد که مادرش قدم دیگری بردارد تا پس از ۱۴ سال او را ببینم و قنداقه محمود رضا را دوباره در آغوش بگیرم ، تکه استخوان هایی بود که آنها را به سوی قبله گرفتم و هیچ درخواستی نداشتم جز اینکه خداوند را قسم دادم که جوان های ما را از شر فساد و تبانی و بی بند و باری و …نجات دهد.


آخرین دیدار
و اما محمد رضا در شب که ۱۷ بهمن ۶۴ به اهواز آمد همیشه اول به منزل مادر بزرگش میرفت و بعد به منزل خودمان می آمد ، آن روز منزل مادر بزرگش بودم دیدم زنگ در خورد و رفتم دیدم کسی نیست ، نگاهی کردم دیدم آن طرف تر ایستاده و گفتم مادر زنگ میزنی و پشت دیوار میروی؟ گفت نه مادر جان میترسم دختر خاله های پدرم که این نزدیکی ها هستند در را باز کنند و من چشمم به صورتشان بیفتد ، در ۱۹ بهمن به منزل خودمان آمد ، در صورتی که هیچ وقت پشت سر من به آشپزخانه نمی آمد این بار آمد و از بالای سر من خم شد و سینی غذا را برداشت ، نگاهی به صورتش کردم و نوری را در چشمانش دیدم و برایم مسجل شد که نور شهادت است و از خداوند صبر عنایت کردم ، نزدیک به ۷ سال به جبهه میرفت و اگر کوله پشتی دستش نبود هیچ کس نمی دانست جبهه میرود ، آنروز که کوله پشتیش را برداشت متوجه شدم که میخواهد برود و آینه و قرآن را آماده کردم و گفتم مادر میخواهی بروی؟ گفت بله، گفتم دیگر نمیبینمت؟ گفت نه ، این آخرین دیدار ما بود و با صدای بلند به پدرش گفت من رفتم پدر جان خداحافظ ، پدرش منقلب شد چون هیچ وقت اینگونه خداحافظی نمی کرد و گفت نکند اتفاقی بیفتد و من به او گفتم امشب به خانه مادرت میرود و صبح زود میرویم میبینیمش ، اما رفتیم و محمد رضا نبود و او رفته بود و او را ندیدیم و میدانست که دیگر برنمی گردد چون حتی لباس هایش را هم پنهان کرد زیرا همیشه میگفت لباس هایم را بشویید تا برگردم.
خواب مادر
شب ۲۱ بهمن خواب دیدم محمد رضا را به خواستگاری بردم و به او گفتم مادر دختری که اکنون وارد میشود را خوب نگاه کن ، او گفت مادر من نگاه نمیکنم ، چون حتی در صورت من مادر هم جز در موقع ضرور نگاه نمی کرد و همیشه سرش پایین بود ، گفت خودت بپسند ، من هم می پسندم ، به او گفتم که اسمش زهراست ، گفت اسمش که قشنگ است و اما قامتش کوتاه….از خواب پریدم ، دقیقا ۲۰ دقیقه مانده به ساعت ۱۲ شب بود و فردا صبح که برای پدرش تعریف کردم گفت این فقط یک خواب است ، این بار که آمد حتما باید برایش یکی را انتخاب کنیم ، اما تقریبا ساعت ۷ و ۱۵ دقیقه عملیات شروع شده بود و اعلام شد که دیشب عملیاتی با نام یا فاطمه الزهرا(س) در منطقه اروند رود شروع شد و برای بنده مسجل شد که محمد رضا به شهادت رسید و نام عروس و رمز عملیات زهرا بود.
خاطره همرزم
یکی از همرزمان محمد رضا میگفت در میانه اروند حس کردم که لبان محمد رضا دارند تکان میخورند و به او که نزدیک شدم دیدم در میان موج های خروشان اروند روضه حضرت زهرا(س) را میخواند ، زیرا محمد رضا در کوچکی هم همیشه به فکر اهل بیت بود و به پدرش میگفت که برایم روضه بخوان.
مجروحیت و تشییع
۲۳ بهمن ماه بعد از ظهر به ما اطلاع دادند که محمود رضا مجروح شد و به بیمارستان شیراز انتقال داده شد ، صبح روز ۲۴ عازم شیراز شدیم برای ملاقات محمود رضا که به ما گفتند محمد رضا را نیز به سردخانه بیمارستان امام بردند و ما به سرد خانه رفتیم و با توجه به اینکه هر دو فرزند من دارای قامت های بسیار بلندی بودند و تقریبا شبیه بسکتبالیست ها ، بنا بر این فرزندم محمد رضا درون جعبه جا نگرفته بود و گردن و پاهایش را کج گذاشته بودند و وقتی در جعبه را باز کردم به دلیل اینکه ۵ روز در سرد خانه بود برفک های زیادی روی بدنش بود ، خم شدم یک طرف صورتش را بوسیدم اما دلم آرام نگرفت ، طرف دیگر صورتش را بوسیدم و باز دلم آرام نگرفت ، پیشانی او را بوسیدم و آرام نگرفتم ، یک مرتبه گفتم یا حسین(ع) شما در ظهر عاشورا بر بالین عربا عربای علی اکبر(ع) قرار گرفتین حتما رمزی بوده که آرام شده اید و من هم خم شدم و صورت به صورت او گذاشتم ، نمیدانم چقد گذشت ، فقط میدانم که بعد از ظهر شده بود و یک طرف صورتم به علت سرد شدن حالت یخ زدن و بی حسی داشت ، پیکر شهید روز جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۶۴ تشییع شد و کنار لحد لب های شهید کاملا بسته بود که بنده گفتم مفاتیح بیاورید ، میخواهم که زیارت عاشورا بخوانم و وقتی شهید را با ذکر تکبیر برداشتند که وارد لحد کنند ، داشتم زیارت عاشورا میخواندم که یک مرتبه دیدم پدرش فریاد میزند که به مادرش بگوئید بیاید ، من فکر کردم که چون دیدار آخر است میگوید بروم ، اما دیدم که همه دارند فریاد میزند که شهید لبخند بر لب دارد ، من باور نکردم چون ۲۴ ساعت قبل شهید اینقدر یخ زده بود که هر کاری کردیم که پلاکش را در بیاوریم و به عنوان یادگار به تنها برادرش بدهیم تکان نخورد و فقط زنجیر پلاک را در آورده بودیم ، من هم بالای سر شهید رفتم و دیدم بله درست است و محمد رضای من دارد میخندد.
شهدای ما در کربلای ایران خونشان ریخته شد و رودی شد و به کربلا پیوست و دودمان ضد انقلاب و استکبار را بر باد فنا داد.


دیدن روح شهید در تشییع
محمد رضا دختر عمویی داشت که به او وابسته بود ، وقتی پدرش او را آورد و گفت که این محمد رضا است و ببینش که فردا بهانه اش را نگیری ، اما آن بچه به جای نگاه کردن به لحد بالای سر خود را نگاه میکرد ، زیرا روح محمد رضا را میدید و حتی بعد از مدتی که خودم خواب شهید را دیدم ، در تشییع جنازه ای بودیم که شهید هم حضور داشت ، به او گفتم مادر مگر شهید نشده ای؟ گفت بله ، گفتم جریان چیست که تو این پایین هستی و میخندی و الان آن بالا ایستاده ای و باز هم داری میخندی؟ گفت مادر شهیدان که نمرده اند و من آن بالا داشتم میخندیدم که شما ندیدید و به اذن خدا وارد بر سنگ لحد شدم و خندیدم تا شما ببینید و برای این خندیدم چون هر چیزی را که در این دنیا و آن دنیا بود خیلی زیبا تر و شیرین تر دیدم.
معرفی شهیدان محمدرضا و محمودرضا حقیقی
بسیجی شهید محمدرضا حقیقی از اهواز ، متولد ۱۴ آذر ۱۳۴۴ بود ، او عضو پایگاه بسیج مسجد موسی بن جعفر بود و در شب ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ یعنی در هفتمین سالگرد انقلاب اسلامی، محمد رضا در ترکیب گردان کربلای اهواز در عملیات والفجر ۸  فاو شرکت داشت و در همین عملیات در ساحل فاو به شهادت رسید ، پیکر مطهرش پس از چند روز که در سرد خانه نگهداری شد به اهواز انتقال یافت و طی مراسمی با حضور خانواده و جمعی از مردم تشییع و در بهشت آباد اهواز به خاک سپرده شد.
محمودرضا حقیقی برادر شهید محمد رضا حقیقی متولد ۱۳۴۶ در اهواز بود ، او در همان عملیاتی که محمدرضا شهید شد حاضر بود و از ناحیه پا مجروح هم شد ، ابتدا از شهادت محمدرضا خبری نداشت و بعد آرام آرام خبر شهادت را به او دادند ، محمودرضا در سال شهادتش آخر دبیرستان و از نظر درسی زرنگ و بسیار با استعدادی بود ، در سومین سال مفقودی اش بود که از دانشگاه امام صادق(ع) نامه ای دریافت شد که از خانواده ی شهید خواسته بودند تا مدارک محمودرضا را که در این دانشگاه قبول شده بود، برایشان ارسال کنند.
سر انجام شهید محمود رضا حقیقی در عملیات والفجر ۸ مجروح شد و ۱۱ ماه بعد در عملیات کربلای ۴ در جزیره سهیل مفقود شد ، ۱۴ سال بعد در سال ۷۹ همراه با ۶۰۰ شهید دیگر به میهن اسلامی بازگشت و ابتدا به پابوس آقای رئوف حضرت علی بن موسی الرضا(ع) رسید و سپس به اهواز آمده و در جوار برادرش به خاک سپرده شد.


روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد

لینک کوتاه : https://avaybaghmalek.ir/?p=4301

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.